مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

431

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

او خود ، پروردگار باشد . از آن‌كه او گاهى آشكار و گاهى غايب گردد . و خداى ما پيوسته حاضر و ناظر است . پس از آن اندك زمانى برفتند تا بنزديك تخت سليمان عليه السلم برسيدند . حضرت سليمان ، لشگر خود را از جنيان و انسيان و پرندگان فرمود كه در راه ايشان صف ببندند . ايشان دو صف بايستادند و پرندگان با پرها سايه بر ايشان افكندند . مردمان مصر از ديدن آن شكوه به هراس اندر شدند و پايشان از رفتار بماند . آصف جواب داد : بيم مداريد . كه ايشان سپاه سليمان‌اند و از ايشان بشما آسيبى نخواهد رسيد . آنگاه آصف بن برخيا ، خود در ميان صف‌ها درآمد . وزير ملك را بيم بيك سو گشته ، او نيز در ميان صف‌ها درآمد و همىرفتند تا به شهر برسيدند . آصف ، ايشان را در دار الضيافه فرود آورد و تا سه روز در آنجا بودند و خورش‌هاى لذيذ و فاخر ميخوردند . پس از آن در برابر سليمان عليه السلم حاضر آمدند و خواستند كه زمين ببوسند . سليمان عليه السلم منع فرمود و گفت : سزاوار سجده ، جز خداى تعالى كسى نيست و هركس از شما نشستن خواهد ، بنشيند و هركه خواهد ، بايستد . وزير با پاره‌اى از خادمان خود بنشستند . آنگاه سفره‌ها گسترده شد . همه طعام خوردند . پس از آن سليمان عليه السلم بوزير مصر فرمود : تو بهر حاجتى آمده‌اى و من ترا از آن حاجت خبر دهم كه آن حاجت چنين و چنانست . پس سليمان عليه السلم ، تمامت ماجراى ملك مصر و گريستن و محزون شدن او از بهر فرزند بيان فرمود و گفت : ملك شما عاصم نام دارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير را از آنچه بملك عاصم روى داده بود ، آگاه كرد و گفت : اى وزير ، همين بود كه گفتم يا نه ؟ وزير جواب داد : يا نبى اللّه ، آنچه گفتى ،